:-)

یکیم نداریم برامون بخونه:"گاه لیلا، گاه مجنون می‌کند

گرگ و میش چشم آهویت مرا"
اونم شانس من بود"چشمات کوچیکه😐"
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۰:۵۱
نینوچکا

بعد از مدتها پیشنهاد داد که بریم بیرون منم هم حوصله م سررفته بود و اصلا خودمم دوست داشتم برم بیرون اما هیچکی رو پیدا نمیکردم قرارمون شد امروز صبح خواب موندم و کلاس نرفتم اصلا همین موندن تو خونه همیشه عامل دعواست باورتون نمیشه من با ترس و لرز لاک میزنم از ترس جیغ و دادای مامانم شروع کرده امروز روز عزیزه گناه داره و این حرفا...خلاصه خیلی اعصابم خورد شد نمیتونم توصیف کنم و تک به تک جمله ها رو بگم حوصله نداشتم دیگه همیشه قبل بیرون رفتن من یه ادایی میده مامانم علتشم نمیدونم واقعا خلاصش این بود که چون بابات مرده همه دارن نگامون میکنن که تو چطور میری بیرون و میگن حتما مامانش بعد باباش نتونست کنترلشون کنه

به هرحال حالمو گرفت دیگه نمیخواستم بیرون بیام اما زشت بود کنسل کنم پکر بودم تو خودم بودم...

تا اینکه ماهی گلی رو دیدم از همون اول شروع کرد به خندیدن به خاطر بوس سوم🙈خلاصه که چند ساعت که باهم بودیم اینقدر خندیدیم که یادم رفت دعوام شده و حداقل چند ساعت خندیدم و از صدای خنده خودم تعجب کردم واقعا احساس میکردم یادم رفته دیگه چطور باید بخندم

خلاصه به این نتیجه رسیدم که تنها چیزی که میتونه خوشحالم کنه این روزا رفتن بیرون عکس گرفتن و عکس گرفته شدن و این حرفاس اصلا یه مدته تو ذهنمه برم سمت عکاسی و البته خیلی باید پول پس انداز کنم شایدم دوستای جدید عکاس پیدا کردم😉ولی میترسم میترسم با رفتن سراغش علاقم نابود شه چون وقتی یه کاری رو حرفه ای انجام بدی عیبا برات بزرگ میشن و دیگه نمیتونی زیبا ببینی الات این عکسای بدون کادر و بی هیچ هنر و فنی حالمو خوب میکنه چون حداقل وادارم میکنه بخندم حداقل با این دو دوستم بودنی ک اینطوریه(سه تفنگدار بودیم قبلا😁)...

اینه که اینطوری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۳۰
نینوچکا

دلمو صابون زده بودم این هفته بعد امتحان برم تهران...دلم گرفته وا نمیشه لامصب

از اونجایی ک تنها رفیقم تو تهران لیلاس بهش گفتم گفت امتحان داره...خونه فامیلم ک نمیشه رفت خونه یکی بری اون یکی گله میکنه

به دخترعموم پیام دادم ک اگه رفتن مسافرت منم ببرن

به دخترعموی دگ م گفتم بیاد اینجا حداقل بریم ارسباران

داشتم تو ذهنم مرور میکردم به کی میتونم بگم دیدم واقعا هیشکیو ندارم...حتی خواهرامم در حکم نداشته ن ما فقط همزیستی داریم ماشینم ک....نداریم

امیدوارم حداقل دنیز آخر هفته بیاد اینجا

*من بچه که بودم با زلزله بم اشک ریختم اونموقع میگفتم با خودم ینی لباسام به دردشون میخوره همه رو براشون بفرستم؟

چند بار دیگه قراره زلزله بشه و همه چی به هم بریزه؟

نمیخوایم انتقامجویی کنیم ولی به قول کبری پزشکی حلقه آخره اگه هرکسی به نوبه خودش درسشو خوب بخونه مملکت اینطور نمیشه اگه الان مهندسا مثلا یکم ساختمونا را بهتر بسازن بازم با زلزله آوار میشه؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۸
نینوچکا

به نظرتون یه ادم چقدر میتونه خیال پرداز و رویایی باشه؟اونقدر که فقط سی تومن تو حسابش پول باشه ولی بره سایتو نگا کنه ببینه تئاتر تا کی وقت داره 🤔از غیب قراره پول برسه احیانا؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۲:۴۷
نینوچکا

میدونی دخترداییم تو خونه ما بزرگ شد به خاطر طلاق پدر و مادرش مادر من عهده دار مسئولیتش شد من خیلی دوسش داشتم یعنی همیشه بچه که بودم خوشحال میشدم بیاد خونمون خیلی از مشکلات الان خواهرم ناشی از اونوقتاس اون به مامان من میگفت مامان وقتی با خواهرم دعواشون میشد پشت مامانم قایم میشد و مامانم خواهرمو دعوا میکرد میتونین عمق فاجعه رو ببینین؟با این حال من دوسش داشتم بزرگتر که شدم ینی تا همین چند سال پیش از وقتی دانشجو شدم هر بار ک میومد خونمون خوشحال بودم چون یه کله شق خنگ پایه بود ک کلی باهاش بهم خوش میگذشت اما میدونی آدمیزاد ذاتش قدرنشناسیه روزای کنکورش زنگ میزد و با گریه با مامانم حرف میزد چندین ساعت مامانم برا من اینکارو نکرده بود که صبحا بیاد منو بیدار کنه حتی وقتی بهش میسپردم اما هر روز ساعت شش به خاطر اون بیدار میشد زنگ بهش میزد اونقدر پشت تلفن میگفت خانم دکتر پاشو پاشو پاشو...تا بیدار میشد....خواهرم کنکور داشت خودش اما هر وقت اون افسرده میشد باهاش حرف میزد وقتشو میذاشت پای اون اما چی شد؟

تا پزشکی قبول شد تمام دگ نه زنگی نه پیامی به من میگفت تحمل غصه تو ندارم چی کار کنم خوب شی میدونست اگه برم سفر خوب میشم میدونست یکم خنگ بازی دربیاره خوب میشم میدونست تهرام برم خوب میشم میدونست اما یه کلمه نگفت بیا بریم تهران تازه با خودش فکر میکرد چطور میشه بپیچونمش به نامادریش گفته که جوابشو  ندادم چون نمیخواستم باهام بیاد

چطوری واقعا چطوری میگفت دوست دارم تحمل غصتو ندارم؟یه وقت نامردی نکنی شوهر کنیا منو باید تاآخر دوست داشته باشی

چی میگفت چی شد؟

من سر هر مسافرتی ک رفتم بهش گفتم بیا باهم بریم هرجایی حتی قولشو داده بود پاییز با هم بریم تهران....

لایو میذاره استوری میذاره اونکقت میگه نت نداشتم جوابتو بدم و اینو وقتی میگه که احتیاج داشته که از من بپرسه تهران کجا رفتی☺چه جالب☺

*اگه میدونستم هیچوقت ارزو نمیکردم اینجا قبول شه

**چه خبره بابا خوبه با سهمیه قبول شدی

***تنهاترینم

پ.ن:چرا اینقدر ساده ام؟چرا هیچوقت دروع نمیگم!چرا هر کی سر راهم قرار میگیره خیلی زود میفهمه آدمیم ک به راحتی میشه بهش دروغ گفت؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۶ ، ۲۱:۴۱
نینوچکا

حقیقتش اینه که فکر میکردم بالاخره روزایی میان که دوستای خیلی زیادی پیدا میکنم که پایه هرجور سفر و گردشی هستن کلا آدمای باحالی باشن و این حرفا اما من هر روز دارم تنهاتر میشم از هرنظر برا همینه که دیگه نمیتونم رو این خواسته سرپوش بذارم ک شاید اگر ازدواج کنم سفر کردن برام راحت میشه همدل پیدا میکنم خیلی همیشه به این فکر میکنم که ازدواج از اینم که هستم محدودتر م میکنه نمیدونم...ولی تو موقعیت فعلی که از همه دنیا دورم حتی مادرم....فک میکنم حتما تنها راه نجات همینه...

و شایدم نباشه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۲۰:۱۲
نینوچکا

من فک میکردم دخترداییم اینجا قبول شه میشه یارویاورم همرازم دوستم رفیقم !دیگه تنها نیستم نمیدونستم میشه دشمنم نمیدونستم هرچیزی رو به نفع خودش درباره من بزرگ میکنه ....نمیدونستم وگرنه غلط میکردم آرزو کنم....

آدمایی که برا توجیه کارای خودشون بقیه رو میکشن وسط خیلی ضعیفن آدمایی که اونقدر جربزه ندارن که مسئولیت کار خودشونو خودشون عهده دار بشن تواناییشو ندارن مایه میدارن از بقیه که چون من رفتم شهرک غزالی اونم باید بره و با وصع بد عکس بگیره تو پروفایلم عکس یه دختر عریبه موباز غمگین هس پس از من استفاده میکنه و کارشو توجیه میکنه....

من همدم میخواستم نه دشمن ...

من اینو نمیخواستم

خدایا کجای زندگیم اشتباه کردم که اینجوری داری مجازاتم میکنی؟

که اینقدر تنهام...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۶ ، ۱۹:۴۸
نینوچکا

صبح روز شنبه من اینطوری شروع میشود:چرا عکس موباز در پروفایلت هس؟هنوز خواب از سرم نپریده و حرفهایش را به درستی هضم نکرده ام که ادامه میدهید دخترداییت عکس موباز گذاشته پروفایلش و گفته خب چه فرقی دارد فاطمه هم عکس موباز گذشته و من باید توبیخ بشوم ک بچه از من الگو گرفته من غمم را با این عکس داد زده ام و او عکس خود را گذاشته آخر چه ربطی دارد!اصولا هیچ وقت دیواری کوتاهتر از دیوار من پیدا نمیشود!

خواهرم درس نمیخواند من مقصرم ک او درس نمیخواند خب وقتی نمیخواهد بخواند دایی جان پزشک ک مرا هم وادار به خواندن پزشکی کرد مرا میبندد به فحش ک چرا او درس نمیخواند

مادرم تا میخواهم از سختی درس بگویم داد میزند سرم که برای خودت درس میخوانی پولش را که به من نمیدهی بعد هم کاسه کوزه های قبول نشدن خواهرم را سر من میشکند

دوستانم بی اهمیت ترین چیز در نظرشان منم!اساتید بدخلقی هایشان را سر من بدبخت خالی میکنند

به کدامین گناه؟دست از سر من و زندگیم بردارید ...اینقدر این زندگی گُهیم را رقت انگیز تر نکنید!

بله و اما عکس پروفایلم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۶:۳۴
نینوچکا

من از همون بچگیم از بحث کوچیک پدر و مادرم ناراحت میشدم یا ته دلم نمیدونم چه اتفاقی میفتاد ترس؟ناراحتی؟نمیدونم نمیدونم بقیه چطورین ولی من انگار هربار از گوشه امنم میکشیدن بیرون انگار امنیتتو ازت میگیرن خب میدونی ینی چی؟الان که هر روز و هر روزم پر از ناامنیه پر از ترسه ترس از عصبانیت خواهرم و کوبیدن کابینتا به هم ترس از جیغ و داد مادرم ترس از عصبانی شدن استاد ترس از نگاه تمسخرآمیز مریضا وقتی میبینن مبتدی هستی هیچ گوشه امنی ندارم تو زندگیم هیچ آرامشی ندارم...هیچ کجای زندگیم بعضی وقتا عکس میگرفتم و میذاشتم یه گوشه اینستا و یکم با عکسایی که قشنگتر از خودمن حال میکردم ولی همینم میشد مایه تلخ گوشتی و ....

گاهیم اگه پولی دستم بیاد خرید میکنم و فقط اینه ک برام آرامش میده اونم مقطعی!

انگار هیچ اعوش بازی برام نیست انگار هیچ حرفی نمیتونه آرومم کنه انگار کن که هیچ رفیقی نداشته باشی انگار کن که هیچ علاقه ای نداشته باشی من همینقدر تنها و پر از تشویشم ...همینقدر...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۵:۰۳
نینوچکا

این کتاب رو همین امروز خوندم و تمومش کردم انگار همه شخصیتها من بودم جنبه های مختلف من

لیلی آرام و خودآزار که منتظر دعوت شوهرش مانده بود و انتظار داشت به خاطر او نرود کانادا اما رفته بود...مثل من که خیلی وقتها انتظاراتی دارم که بیجاست به نظر بقیه...مثل لیلی که برای تصمیم گرفتن دو گزینه میخواهد خوب یا بد نه خوب و خوبتر و نه بد و بدتر!میدانید چه میخواهم بگویم؟همان کمال طلبی لعنتی!

یا شبانه که ملاک تصمیم گیریهایش خوشحالی و ناراحتی و دلسوزی برای دیگران است مازوخیسم آشکارش مثل من که گاهی حاضر میشوم ناراحت شوم اما کسی از من نرنجد!

حتی روجا من او هم هستم!سالهای سال فقط درس خواندم برای چیزهایی که در گوشم خوانده بودند برای بهتر بودن برای مسابقه دادن رتبه آوردن در کنکور نه که خودم نخواهم من هم بهترین بودن را میخواستم مثل روجا اما این "تلقین شده"بود!الان هم که دانشجوی این رشته ام دوست دارم از این مملکت بروم هر طور شده اما نمیخواهم در جای دیگر دنیا هم یک پزشک باشم اصلا نمیخواهم این دلخوشی را از مادرم بگیرم ک دخترش دکتر نشده و برای همین در همین جایی که هستم تمام تلاشم را میکنم که کمترین قصور را داشته باشم معاینات را کامل یاد بگیرم و انجام دهم سر کلاس به حرفهای اساتید خوب گوش دهم و باز هم بهترین باشم هر چند مقطعی...

من همان "شبانه "ترسوی این کتابم زمانی که خواهرم داد میزند سر مادرم و من میگویم آخر چرا عصبانی میشوی و کز میکنم یک گوشه و او میگوید وقتی باهات کاری ندارم چرا خودتو قاطی میکنی و او نمیداند و نمیداند که چقدر احساس میکنم لرزه به جانم افتاده چقدر احساس نا امنی میکنم و احساس میکنم دوست ندارم دیگر اینجا باشم دوست دارم اصلا کنسر بگیرم و یک گوشه بیفتم و بمیرم

من همان لیلی هستم که به قول میثاق بچه است و دغدغه های بیخودی دارد و نمیخواهد بزرگ شود!به این فکر میکنم که آیا من هم تاب شنیدن این جملات از شریک زندگیم رو خواهم داشت

این کتابو خوندم و گریه کردم خوندم و غصه خوردم خوندم و خودمو جای همشون حس کردم و یه تنه تحمل کردم...

+نمیدانم این "چیزی شدن"را چه کسی توی دهان ما انداخت؟از کی فکر کردیم باید کسی بشویم یا کاری کنیم؟این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی میکنند.بیدار میشوند و میخورند و میخوابند،همین.مگر به کجای دنیا برخورده؟

++کدام احمقی گفته زمان خطی است؟دروغ گفته.زمان معادله چندمجهولی است.اگر نامه ای ننوشته مانده باشد یا کاری نکرده،دو ساعت میشود دو دقیقه.دوثانیه اصلا.چشم که به بزنی میگذرداما اگر منتظر باشی دو ماه به اندازه دویست سال میگذرد هی پیرتر و پیرتر میشوی در آینه روزها جانت را میگیرند و شب نمیشوند(منم دوست داشتم میزدم جلو تا اونجا که طرحمم تموم شده بود و بعد جرئت اینو داشتم که برم سراغ علایقم اما....نمیگذره لعنتی هر روزش سخت تر!البته زمانی ک باید اون ۱۲۵۰ تا کیسو معاینه کنم زمان میدوه😓)

+++از بلاتکلیفی خسته شده ام.از بی عرضگیاز این که همیشه همه چیز تقصیر من است از اینکه نمیتوانم مثل آدمهای دیگر راحت برای خودم تصمیم بگیرم

++++زندگی همه جوره اش سخت است هر روز سخت تر از روز قبل دارم توی ابرها زندگی میکنم،مالیخولیایی شده ام.همین کتابها مالیخولیایی ام کرده اند،میدانم همین کتابها که پر از قهرمان هستند قهرمانهایی که توی ذهنم به هم بافتمشان و بزرگ و کوچکشان کردم و بالا و پایینشان کردم و آخرش یک قهرمان برای خودم ساختم که هیچ جا پیدا نمیشود چرا این قهرمانها دست از سر من برنمیدارند؟چرا نمیگذارند از ابرها بیایم پایین و پایم را بگذارم در زندگی واقعی؟

+++++مامان گفت:"اگر برادرت را دوست نداشته باشی باد او را با خودش می برد"ترسیدم همیشه ترسیده ام از اینکه هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را ببرد انگار دوست داشتن سنگ میشود به پای آدمها و سنگینشان میکند و نمیگذارد از روی زمین تکان بخورند 

پ.ن:چرا همیشه همه چیز با هم به هم میریزد؟نمیشود بدی ها یکی یکی بیایند تا وقت کنم تکه پاره های خودم را از گوشه و کنار دشتهای پر از گرگ جمع کنم؟

پ.ن۲:این پلاسها همشون از کتابی با عنوان پستم هس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۲۱:۳۱
نینوچکا