:-)

ترانه علیدوستی نه تنها خیلی بازیگر خوبی هست و  قیافه خوبی داره به نظرم در زندگی شخصیش هم خیلی موفقه این حرفم ابدا به سلبریتی بودنش ربط نداره کمتر مصاحبه میکنه اما تو یکی از مصاحبه هاش میگه :"من میدونستم که ازدواج محدود کننده ای نخواهم داشت!همه آدما برا خودشون یه افسانه شخصی دارن و نقشای متفاوتی دارن مادرن ،همسرن فرزندن و زندگیشونو میکنن..."

این که از قبل برنامه ریزی داره برا ازدواجی که میکنه و بچه ای که داره و الانم پشیمون نیس با خوشبینی به زندگی و کاری که میخواد رو هم انجام میده خب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۱۵:۲۳
نینوچکا
طوری تربیتش میکنم که هیچوقت مثل من فکر نکنه که چون دختره پس نباید تنها سفر بره نباید آزاد باشه باید یاد بگیره از خودش دفاع کنه تنهایی خوش بگذرونه به آدما وابسته نشه اینکه فک نکنه با ازدواج میتونه هر جای دنیا که خواست بره قبلشم بتونه....مثل مادرش نباشه خودش رو پاهای خودش بایسته برا هر چیزی محتاج نباشه محتاج آدما،مادرش پدرش یا مردی که از راه برسه و خوشبختش کنه و اونوق تازه بخواد خوش بگذرونه اینقدر رو پای خودش وایسه که اعتماد به نفس داشته باشه و از مسخره شدن توسط پسرا نترسه و اعتماد به نفسش پایین نیاد اینکه به خودش ارزش دادن ربطی به نوع لباس و پوشش نداره اون زمانی به خودش ارزش داده که به تنهایی خوشحال باشه بدون پدرش بدون مادرش‌‌‌....
براش میگم از روزایی که بابا نبود و من چقدر احساس بی عرضگی داشتم که اونقدر ناتوان بودم که تا مامانم داد میزد که دختر که تنها نمیره سفر تسلیم میشدم اونقد بی عرضه که ساعت ۶ شب باید مامانم بیاد دنبالم از بیمارستان ورم داره تا تیکه نشنوم اونقدر که خوشحالیمم تو رویاهام این بود که یه شوهر پایه پیدا کنم برا مسافرت همینقدر ترسو...اونم لابد میخنده و میگه دروغ میگیییی!!!مگه میشه؟
من براش از احساس تنفر از خودم میگم از اعتماد به نفس نداشته ام و غم همیشگیم....
از بی عرضگیم از وابسته بودنم به پول و اشخاص از اینکه کاش منم اون زمانم مثل تو بودم و بلد بودم رو پاهای خودم وایسم و همه لذت های دنیا رو مرتبط با جنسیت نمیدونستم
کاش منم مثل تو آزاد بودم آزاد...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۱۲:۰۱
نینوچکا

یکیم نداریم برامون بخونه:"گاه لیلا، گاه مجنون می‌کند

گرگ و میش چشم آهویت مرا"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۶ ، ۲۰:۵۱
نینوچکا

بعد از مدتها پیشنهاد داد که بریم بیرون منم هم حوصله م سررفته بود و اصلا خودمم دوست داشتم برم بیرون اما هیچکی رو پیدا نمیکردم قرارمون شد امروز صبح خواب موندم و کلاس نرفتم اصلا همین موندن تو خونه همیشه عامل دعواست باورتون نمیشه من با ترس و لرز لاک میزنم از ترس جیغ و دادای مامانم شروع کرده امروز روز عزیزه گناه داره و این حرفا...خلاصه خیلی اعصابم خورد شد نمیتونم توصیف کنم و تک به تک جمله ها رو بگم حوصله نداشتم دیگه همیشه قبل بیرون رفتن من یه ادایی میده مامانم علتشم نمیدونم واقعا خلاصش این بود که چون بابات مرده همه دارن نگامون میکنن که تو چطور میری بیرون و میگن حتما مامانش بعد باباش نتونست کنترلشون کنه

به هرحال حالمو گرفت دیگه نمیخواستم بیرون بیام اما زشت بود کنسل کنم پکر بودم تو خودم بودم...

تا اینکه ماهی گلی رو دیدم از همون اول شروع کرد به خندیدن به خاطر بوس سوم🙈خلاصه که چند ساعت که باهم بودیم اینقدر خندیدیم که یادم رفت دعوام شده و حداقل چند ساعت خندیدم و از صدای خنده خودم تعجب کردم واقعا احساس میکردم یادم رفته دیگه چطور باید بخندم

خلاصه به این نتیجه رسیدم که تنها چیزی که میتونه خوشحالم کنه این روزا رفتن بیرون عکس گرفتن و عکس گرفته شدن و این حرفاس اصلا یه مدته تو ذهنمه برم سمت عکاسی و البته خیلی باید پول پس انداز کنم شایدم دوستای جدید عکاس پیدا کردم😉ولی میترسم میترسم با رفتن سراغش علاقم نابود شه چون وقتی یه کاری رو حرفه ای انجام بدی عیبا برات بزرگ میشن و دیگه نمیتونی زیبا ببینی الات این عکسای بدون کادر و بی هیچ هنر و فنی حالمو خوب میکنه چون حداقل وادارم میکنه بخندم حداقل با این دو دوستم بودنی ک اینطوریه(سه تفنگدار بودیم قبلا😁)...

اینه که اینطوری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۳۰
نینوچکا

به نظرتون یه ادم چقدر میتونه خیال پرداز و رویایی باشه؟اونقدر که فقط سی تومن تو حسابش پول باشه ولی بره سایتو نگا کنه ببینه تئاتر تا کی وقت داره 🤔از غیب قراره پول برسه احیانا؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۱۲:۴۷
نینوچکا

من از همون بچگیم از بحث کوچیک پدر و مادرم ناراحت میشدم یا ته دلم نمیدونم چه اتفاقی میفتاد ترس؟ناراحتی؟نمیدونم نمیدونم بقیه چطورین ولی من انگار هربار از گوشه امنم میکشیدن بیرون انگار امنیتتو ازت میگیرن خب میدونی ینی چی؟الان که هر روز و هر روزم پر از ناامنیه پر از ترسه ترس از عصبانیت خواهرم و کوبیدن کابینتا به هم ترس از جیغ و داد مادرم ترس از عصبانی شدن استاد ترس از نگاه تمسخرآمیز مریضا وقتی میبینن مبتدی هستی هیچ گوشه امنی ندارم تو زندگیم هیچ آرامشی ندارم...هیچ کجای زندگیم بعضی وقتا عکس میگرفتم و میذاشتم یه گوشه اینستا و یکم با عکسایی که قشنگتر از خودمن حال میکردم ولی همینم میشد مایه تلخ گوشتی و ....

گاهیم اگه پولی دستم بیاد خرید میکنم و فقط اینه ک برام آرامش میده اونم مقطعی!

انگار هیچ اعوش بازی برام نیست انگار هیچ حرفی نمیتونه آرومم کنه انگار کن که هیچ رفیقی نداشته باشی انگار کن که هیچ علاقه ای نداشته باشی من همینقدر تنها و پر از تشویشم ...همینقدر...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۶ ، ۱۵:۰۳
نینوچکا

این کتاب رو همین امروز خوندم و تمومش کردم انگار همه شخصیتها من بودم جنبه های مختلف من

لیلی آرام و خودآزار که منتظر دعوت شوهرش مانده بود و انتظار داشت به خاطر او نرود کانادا اما رفته بود...مثل من که خیلی وقتها انتظاراتی دارم که بیجاست به نظر بقیه...مثل لیلی که برای تصمیم گرفتن دو گزینه میخواهد خوب یا بد نه خوب و خوبتر و نه بد و بدتر!میدانید چه میخواهم بگویم؟همان کمال طلبی لعنتی!

یا شبانه که ملاک تصمیم گیریهایش خوشحالی و ناراحتی و دلسوزی برای دیگران است مازوخیسم آشکارش مثل من که گاهی حاضر میشوم ناراحت شوم اما کسی از من نرنجد!

حتی روجا من او هم هستم!سالهای سال فقط درس خواندم برای چیزهایی که در گوشم خوانده بودند برای بهتر بودن برای مسابقه دادن رتبه آوردن در کنکور نه که خودم نخواهم من هم بهترین بودن را میخواستم مثل روجا اما این "تلقین شده"بود!الان هم که دانشجوی این رشته ام دوست دارم از این مملکت بروم هر طور شده اما نمیخواهم در جای دیگر دنیا هم یک پزشک باشم اصلا نمیخواهم این دلخوشی را از مادرم بگیرم ک دخترش دکتر نشده و برای همین در همین جایی که هستم تمام تلاشم را میکنم که کمترین قصور را داشته باشم معاینات را کامل یاد بگیرم و انجام دهم سر کلاس به حرفهای اساتید خوب گوش دهم و باز هم بهترین باشم هر چند مقطعی...

من همان "شبانه "ترسوی این کتابم زمانی که خواهرم داد میزند سر مادرم و من میگویم آخر چرا عصبانی میشوی و کز میکنم یک گوشه و او میگوید وقتی باهات کاری ندارم چرا خودتو قاطی میکنی و او نمیداند و نمیداند که چقدر احساس میکنم لرزه به جانم افتاده چقدر احساس نا امنی میکنم و احساس میکنم دوست ندارم دیگر اینجا باشم دوست دارم اصلا کنسر بگیرم و یک گوشه بیفتم و بمیرم

من همان لیلی هستم که به قول میثاق بچه است و دغدغه های بیخودی دارد و نمیخواهد بزرگ شود!به این فکر میکنم که آیا من هم تاب شنیدن این جملات از شریک زندگیم رو خواهم داشت

این کتابو خوندم و گریه کردم خوندم و غصه خوردم خوندم و خودمو جای همشون حس کردم و یه تنه تحمل کردم...

+نمیدانم این "چیزی شدن"را چه کسی توی دهان ما انداخت؟از کی فکر کردیم باید کسی بشویم یا کاری کنیم؟این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی میکنند.بیدار میشوند و میخورند و میخوابند،همین.مگر به کجای دنیا برخورده؟

++کدام احمقی گفته زمان خطی است؟دروغ گفته.زمان معادله چندمجهولی است.اگر نامه ای ننوشته مانده باشد یا کاری نکرده،دو ساعت میشود دو دقیقه.دوثانیه اصلا.چشم که به بزنی میگذرداما اگر منتظر باشی دو ماه به اندازه دویست سال میگذرد هی پیرتر و پیرتر میشوی در آینه روزها جانت را میگیرند و شب نمیشوند(منم دوست داشتم میزدم جلو تا اونجا که طرحمم تموم شده بود و بعد جرئت اینو داشتم که برم سراغ علایقم اما....نمیگذره لعنتی هر روزش سخت تر!البته زمانی ک باید اون ۱۲۵۰ تا کیسو معاینه کنم زمان میدوه😓)

+++از بلاتکلیفی خسته شده ام.از بی عرضگیاز این که همیشه همه چیز تقصیر من است از اینکه نمیتوانم مثل آدمهای دیگر راحت برای خودم تصمیم بگیرم

++++زندگی همه جوره اش سخت است هر روز سخت تر از روز قبل دارم توی ابرها زندگی میکنم،مالیخولیایی شده ام.همین کتابها مالیخولیایی ام کرده اند،میدانم همین کتابها که پر از قهرمان هستند قهرمانهایی که توی ذهنم به هم بافتمشان و بزرگ و کوچکشان کردم و بالا و پایینشان کردم و آخرش یک قهرمان برای خودم ساختم که هیچ جا پیدا نمیشود چرا این قهرمانها دست از سر من برنمیدارند؟چرا نمیگذارند از ابرها بیایم پایین و پایم را بگذارم در زندگی واقعی؟

+++++مامان گفت:"اگر برادرت را دوست نداشته باشی باد او را با خودش می برد"ترسیدم همیشه ترسیده ام از اینکه هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را ببرد انگار دوست داشتن سنگ میشود به پای آدمها و سنگینشان میکند و نمیگذارد از روی زمین تکان بخورند 

پ.ن:چرا همیشه همه چیز با هم به هم میریزد؟نمیشود بدی ها یکی یکی بیایند تا وقت کنم تکه پاره های خودم را از گوشه و کنار دشتهای پر از گرگ جمع کنم؟

پ.ن۲:این پلاسها همشون از کتابی با عنوان پستم هس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۶ ، ۲۱:۳۱
نینوچکا

این روزا خیلی بیمارستانم برا پر کردن لاگ بوک خیلی زمان میبره پیدا کردن کیسها مثلا امروز دو ساعت تو شهید مدنی الاف بودم آخر یه کراکل کورس پیدا نکردم یه ادم ریه پیدا نشد😥

بعضی روزا از فرط خستگی و نایافتنی بودن کیسها دوست دارم به زندگی پایان بدم فقط!

*ازدواج کردی دخترم؟فقط لبخند تحویل میدم این روزا🙈😜از شما چه پنهون اگه واقعا در حال حاضر یک رزیدنت پیدا بشه بابت منافع معنوی آموزش پزشکی هم که شده میگم بله😐والا به خدا مُردم از بس گشتم و پیدا نکردم و منت رزیدنت و اینترن کشیدم و آخرش هیچی😁😂

**رونکای هم همینطور!چرا پیدا نمیشه؟😒

***وای وای آخر آدر ماه ک امتحانمونه و من هیچ معاینه قلبی و ارتوپدی بلد نیستم ینی استادمون یاد نداد ولی امتحان میگیرن😓دارم خفه میشم از استرس

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۶ ، ۱۲:۳۲
نینوچکا

خب میدونین هر چیزی احتمالا برا یک دختر تابو محسوب میشه میدونین وقتی تا به حال پاییز جنگل نرفته باشین طبیعت ندیده باشین شهرتون پارک قشنگی نداشته باشه که از دیدن برگهای پاییزی روی زمین سرخوش بشین و پاییزو با قشنگیاش ببینین میدونین اینکه آخرین ترمی باشه ک یکم میتونین فری باشین و بگردین و حق غیبت کردن داشته باشین ینی چی؟و ....و...و...دختر باشین که مادرتون بگه از کجا به این تور اعتماد کنیم و تو محروم بشی از این طبیعت زیبا خوب چون فقط دختری!

و میدونین علت اینکه مادرم باهام نمیاد چیه؟مردم میگن سال شوهرش نشده رفت گردش میفهمین منو؟من تو جایی زندگی میکنیم ک ملاک خوش بودن و بد بودن حرف مردمه!بخت و اقبال منو همین دو جمله بافته در و همسایه چی میگن مردم چی میگن هم خودشو رتج میده اینقد تو خودشه هم به جای اینکه یه کاری کنه ک من آخرین شادیامو تو سو نیم سال باقی مونده تجربه کنم فکر حرف مردمه اهمیت من بیشتره یا اونا؟قطعا اونا!

*غمگینم خیلی غمگین...

***کاش پسر بودم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۶ ، ۱۴:۴۳
نینوچکا

برای اینکه نمیتونی هیچ کاری کنی که اوضاع بهتر بشه برا اینکه نمیشه یه فردو از تو خاک کشید بیرون که تو رو خدا بیا بیا و این وضع نا به سامانو درست کن ینی چی؟هیشکی از اینکه تو خونه اون یکی چی میگذره خبر نداره منم و حرفای نگفته و بالش خیس از اشک...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۶
نینوچکا