:-)

جمعه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۶، ۰۵:۲۹ ب.ظ

لحظه ها پشت سر هم میروند...

یادمه ترم۲ بودم بابام منو جمعه ها از خونمون میاورد تا خوابگاه جمعه هایی که میگفتم بابا یکم دیرتر بریم بابا یکمم اینجا داخل محوطه رو بگردیم بابا شب دلتنگ میشم آخه....بابا...

یه بارش بابا که داشت خدافظی میکرد اشکام سرازیر شد بابا بغلم کرد و تو گوشم گفت:هر طوری که شده میارمت تبریز بابا جون....

گفت و نشد و هی هر بارش سر خم کرد و گفت نشد بابا...نشد...

الان اما ...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۲۷
نینوچکا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی