:-)

يكشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۱ ب.ظ

پاییز فصل آخر سال است!

این کتاب رو همین امروز خوندم و تمومش کردم انگار همه شخصیتها من بودم جنبه های مختلف من

لیلی آرام و خودآزار که منتظر دعوت شوهرش مانده بود و انتظار داشت به خاطر او نرود کانادا اما رفته بود...مثل من که خیلی وقتها انتظاراتی دارم که بیجاست به نظر بقیه...مثل لیلی که برای تصمیم گرفتن دو گزینه میخواهد خوب یا بد نه خوب و خوبتر و نه بد و بدتر!میدانید چه میخواهم بگویم؟همان کمال طلبی لعنتی!

یا شبانه که ملاک تصمیم گیریهایش خوشحالی و ناراحتی و دلسوزی برای دیگران است مازوخیسم آشکارش مثل من که گاهی حاضر میشوم ناراحت شوم اما کسی از من نرنجد!

حتی روجا من او هم هستم!سالهای سال فقط درس خواندم برای چیزهایی که در گوشم خوانده بودند برای بهتر بودن برای مسابقه دادن رتبه آوردن در کنکور نه که خودم نخواهم من هم بهترین بودن را میخواستم مثل روجا اما این "تلقین شده"بود!الان هم که دانشجوی این رشته ام دوست دارم از این مملکت بروم هر طور شده اما نمیخواهم در جای دیگر دنیا هم یک پزشک باشم اصلا نمیخواهم این دلخوشی را از مادرم بگیرم ک دخترش دکتر نشده و برای همین در همین جایی که هستم تمام تلاشم را میکنم که کمترین قصور را داشته باشم معاینات را کامل یاد بگیرم و انجام دهم سر کلاس به حرفهای اساتید خوب گوش دهم و باز هم بهترین باشم هر چند مقطعی...

من همان "شبانه "ترسوی این کتابم زمانی که خواهرم داد میزند سر مادرم و من میگویم آخر چرا عصبانی میشوی و کز میکنم یک گوشه و او میگوید وقتی باهات کاری ندارم چرا خودتو قاطی میکنی و او نمیداند و نمیداند که چقدر احساس میکنم لرزه به جانم افتاده چقدر احساس نا امنی میکنم و احساس میکنم دوست ندارم دیگر اینجا باشم دوست دارم اصلا کنسر بگیرم و یک گوشه بیفتم و بمیرم

من همان لیلی هستم که به قول میثاق بچه است و دغدغه های بیخودی دارد و نمیخواهد بزرگ شود!به این فکر میکنم که آیا من هم تاب شنیدن این جملات از شریک زندگیم رو خواهم داشت

این کتابو خوندم و گریه کردم خوندم و غصه خوردم خوندم و خودمو جای همشون حس کردم و یه تنه تحمل کردم...

+نمیدانم این "چیزی شدن"را چه کسی توی دهان ما انداخت؟از کی فکر کردیم باید کسی بشویم یا کاری کنیم؟این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی میکنند.بیدار میشوند و میخورند و میخوابند،همین.مگر به کجای دنیا برخورده؟

++کدام احمقی گفته زمان خطی است؟دروغ گفته.زمان معادله چندمجهولی است.اگر نامه ای ننوشته مانده باشد یا کاری نکرده،دو ساعت میشود دو دقیقه.دوثانیه اصلا.چشم که به بزنی میگذرداما اگر منتظر باشی دو ماه به اندازه دویست سال میگذرد هی پیرتر و پیرتر میشوی در آینه روزها جانت را میگیرند و شب نمیشوند(منم دوست داشتم میزدم جلو تا اونجا که طرحمم تموم شده بود و بعد جرئت اینو داشتم که برم سراغ علایقم اما....نمیگذره لعنتی هر روزش سخت تر!البته زمانی ک باید اون ۱۲۵۰ تا کیسو معاینه کنم زمان میدوه😓)

+++از بلاتکلیفی خسته شده ام.از بی عرضگیاز این که همیشه همه چیز تقصیر من است از اینکه نمیتوانم مثل آدمهای دیگر راحت برای خودم تصمیم بگیرم

++++زندگی همه جوره اش سخت است هر روز سخت تر از روز قبل دارم توی ابرها زندگی میکنم،مالیخولیایی شده ام.همین کتابها مالیخولیایی ام کرده اند،میدانم همین کتابها که پر از قهرمان هستند قهرمانهایی که توی ذهنم به هم بافتمشان و بزرگ و کوچکشان کردم و بالا و پایینشان کردم و آخرش یک قهرمان برای خودم ساختم که هیچ جا پیدا نمیشود چرا این قهرمانها دست از سر من برنمیدارند؟چرا نمیگذارند از ابرها بیایم پایین و پایم را بگذارم در زندگی واقعی؟

+++++مامان گفت:"اگر برادرت را دوست نداشته باشی باد او را با خودش می برد"ترسیدم همیشه ترسیده ام از اینکه هر کس را دوست نداشته باشم باد بیاید و او را ببرد انگار دوست داشتن سنگ میشود به پای آدمها و سنگینشان میکند و نمیگذارد از روی زمین تکان بخورند 

پ.ن:چرا همیشه همه چیز با هم به هم میریزد؟نمیشود بدی ها یکی یکی بیایند تا وقت کنم تکه پاره های خودم را از گوشه و کنار دشتهای پر از گرگ جمع کنم؟

پ.ن۲:این پلاسها همشون از کتابی با عنوان پستم هس

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۳۰
نینوچکا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی